از کنار میزها قدم میزنم و متوجه میشوم همه چیز در عین آغاز، رو به اتمام است.
تمام میشود، روزهای خوب و بد، پس صبر میکنم، طاقت می آورم، اگر زمین میخورم بر میخیزم و محکم تر بر در میکوبم. محکم تر و بلند تر قدم بر میدارم.امتحانش را قبلا پس داده ام ،در این مدت کوتاه هر خنجری که فرو رفت را به بیرون کشیدم و اگر جایش را تیر یا حتی نیزه نیز گرفت، ندید گرفتمش.
نخواهم مرد، این را باور دارم، مثل باور های شاملو
من زندگی ای که شما برایم چیدید را قبول میکنم اما از نو میسازمش، هرچند پر از غم و حسرت است، هر چند نفس هایی که در بی جانان این زندگی برای جاندار شدنشان میدمم نفس نیست و آه است و ناله ، اما چه فرق دارد ساختن رباتی ازروی کینه یا عشق؟
هر دو میمیرند و هر دو کار میکنند و غذا میخورند و میخوابند و عاشق نمیشوند.
ما را در سایت زشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 171