خب وبلاگ نامحبودم . این چندمیش است؟ اولی دومی سومی چهارمی؟ نمیدانم
باز هم غروب روز تولد است و مزاحم تو شده ام . درو دیوار هایت ساکت است و ساکت میماند . چندین هزار گوش شنوا برای غم ها و شادی هایم و چشمان بینا برا دیدن تنهایی ها و شلوغی هایم دارد .
از کجا شروغ کنم برای تعریف کردن این روز نامبارک نمیدانم .
از آرزو نکردنم هنگام فوت کردن شمع کیکم یا التماس کردن دیروز 5 صبحم؟ نمیدانم
تنهایی تا مغز استخوانم رسیده . این را میتوانم حس کنم . هر چقدر تبریک بشنوم و آدم ببینم ، وقتی آنهایی که انتظارش را دارم ، نیستند تا حتی از دور ها ، پشت صفحه های چت، بدون زنگ بدون آرزو یک تبریک خشک و خالی بگویند ، احساس تنهایی میکنم
یک.دو.سه.چهار.پنج .. پنج نفر هستند که من فکر میکردم میمانند . مانده اند یا نمانده اند مهم نیست . مهم این است که فکر میکردم مهمم.
تا کی میخواهم مثل 12 ساله یک گوشه بنشینم و بگویم چرا برای فلانی مهم نیستم ، نمیدانم
شاید خیلی توقعم بالاست . شاید نه حتما . توقع ماندن . جبران کردن . پس زده نشدن
من اشتباه زیاد کردم و همه آن ها حول انتخاباتم هستند . انتخاب هایی بس افتضاح و احساسی دارم و این مرا روزی در خود خواهد کشت . چون من انتخاب کردم " خُرد شوم"
تلاش برای نگه داشتن خود را میستایم . تلاش برای شاد نگه داشتن خودم . پیش آدم ها نگه داشتن خودم . سالم پیش آدم ها نگه داشتن خودم.
من نمیدانم کلمات را دارم چگونه پشت هم میچینم چون صدای پیام بازرگانی خیلی زیاد است
..
بعد از قورت دادن :
ای کاش انقدر بی شرف بودم که وقتی حتی نمیگویند تنهایم ، تنهاییشان را بغل نمیکردم
..
من خیلی چیزهارا آماده کرده بودم برای گفتن ، برای درد و دل کردن . اما این بغض هرساله همه چیز را فراموش میکند . میخواستم اینجا برای خودم آرزو کنم اما نمیکنم . بلد نیستم . یادم رفته است . هر چه بگویی
هر چه بشنوی
..
بیخود دارم ناله میکنم . بیخود و الکی . دوتا تولد گرفته اند برایم .چقدر ناشکر هستم
چرا دارم ناراحت میشوم انقدر چرا سرم دارد از بغض میترکد
زشت...
ما را در سایت زشت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 173 تاريخ: شنبه 17 شهريور 1397 ساعت: 20:26